سلام سلام، کسی خونه نیست؟

سلام برااااااا

برا: به گیلکی معنی برادر میده ولی تیکه کلام ما بچه لنگرودی هاست که آخر جملاتمون به کار میبریم، مثلا چطوری برا، چرا آخه برا؟، سلام برا، عجب چیزی پیدا کردم برا، و…

خب از بحث برا هم که بگذریم داشتم الان با خودم فک میکردم که برم یه سر به وبلاگم بزنم ببینم زنده است یا نه. اومدم دیدم آخرین پستم مال یه سال و نیم پیشه و در مورد اوبونتو. گفتم عااااااااااااااااااا، لامصب چقد زود گذشت برااا. امروز ۱۶ بهمن ۹۷ هست در حالی من ۵ بهمن ۹۵ روز دفاع ارشدم بود. عاااااااا الان بیشتر از ۲ سال از فارغ التحصیلی من میگذره!!!! لعنتی انگار دیروز بود داشتم با استاد سر و کله میزدم میگفتم این پایان نامه بی صاحاب مارو تایید کن تا دفاع کنم شرش کنده بشه!

یه سری خاطراتم زنده شد و باعث شد با خودم فک کنم توی این مدت چه غلطی داشتم میکردم.

یه نگاه اجمالی به دو سال گذشته انداختم، دیدم خدا رو شکر سربازی تمام شد. توی این مدت توی برنامه نویسی پیشرفت خیلی خوبی داشتم. قبلا یه برنامه نویس وردپرس بودم ولی الان برنامه نویس ری اکت و موبایل هم هستم و سمت سرور هم بجز php، با nodejs هم کار میکنم و در کل این دو سالی که گذشت بد نبود. هرچند خیلی اتلاف وقت داشتم که وقتی مرور میکنم بابت زمانی که هدر دادم حسرت میخورم. اما امسال مهمترین سال زندگیم بود. یه تصمیمی برای زندگیم گرفتم که خیلی تصمیم سختی بود. عملی کردنش هم خیلی برام سخت تموم شد. تقریبا از مرداد امسال مجبور شدم برم تو یه غیبت طولانی و سختی های زیادی متحمل شدم و ان شا الله دیگه همین روزها تمام میشه.
اما ضد حالی اصلی که امسال خوردم این بود که اکانتم توی مارکت Codecanyon بلوکه شد و دیگه نمیتونم بعنوان فروشنده اونجا فعالیت کنم و سه تا پلاگینی که گذاشته بودم بعد ۳ سال حذف شد. علتش هم فقط بخاطر اینه که بهم ایمیل زدن و گفتن تو ایرانی هستی و یک سری مدارک ازم خواستن که ثابت کنم ایرانی نیستم. وقتی به این قضیه نگاه کنی میبینی چقد دردناکه بخوای تلاش کنی ثابت کنی که ایرانی نیستی!
بگذریم! چقد چرت و پرت نوشتم ولی دلم برای خیلی چیزها تنگ شده. دلم واسه ۴ سال پیشم تنگ شده که تو خوابگاه شب تا صبح پای لبتاب بودم و داشتم هی چیزهای جدید یاد میگرفتم. دلم واسه اون روزها تنگ شده که با شور و ذوق میرفتم نیشابور پیش ممد که کارهای راه اندازی درگاه فراگیت رو بکنیم. دلم تنگ شده که با شور و ذوق میرفتم بانک ها و باهاشون واسه همکاری صحبت میکردم و فک میکردم خیلی خفنم!
دلم واسه دوران سلامتیم تنگ شده که خیلی راحت با بچه ها میرفتم بیرون عشق و حال.
هعی جوانی کجایی که یادت بخیر. خلاصه سرتون رو درد نیارم. خیلی وقت بود پست نزده بودم گفتم یکم پر حرفی کنم بد نیست.